مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1385,04,29 ساعت 09:56

مقدمه

و این هم سومین مجموعه ی شعر و داستان اورمیا. تا پیش از این تنها از داستان در وبلاگ استفاده می کردیم. اما از آنجایی که جای شعر شهرمان در اینترنت به این صورت تا حدودی خالی بود تصمیم گرفتیم از شعر نیز استفاده بکنیم. از دوستانی که مطالب خود را در اختیار وبلاگ urmiastory قرار دادند ممنونم. در آثاری که آمده دو نفر از هنرمندان از شهر های دیگر بودند و هماکنون در اورمیه فعالیت می کنند. آقای محمد نوروزی از هنرمندان شهر خوی هستند و خانم مشکینی نیز مدتی است همشهری ما شده اند و اصلیتا تهرانی می باشند. امید واریم در فرصت های بعدی مجموعه ها تک نفری باشد. یعنی هر مجموعه را به یک شاعر و یا داستان نویس اختصاص بدهیم. و مهمتر از همه ی این ها امیدواریم که شاهد توجه دوستان بازدید کننده بوده و از نقدهای دوستان استفاده بکنیم. دوستانی که در نقد دستی دارند می توانند نقدهای خود را برای ما

( به آدرس ایمیل E-Mail:urmiastory@yahoo.com )

ارسال کنند تا در وبلاگ قرار دهیم. همینجا از لطفی که به وبلاگ دارید تشکر می کنم.

 

 در این مجموعه فهرست آثار به این صورت است.

نام هنرمند                قالب اثر

محمد نوروزی        :: شعر کلاسیک

محبوب مشکینی   :: دو داستان مینی مال

دیبا ناظمی           :: شعر سپید

هادی خشایی      :: داستان

ستاره ارشادی     :: شعر سپید

مجتبی ح.وندایی  :: داستان

ویدا حیدر پور        :: شعر سپید

مهدی زینالی        :: داستان مینی مال

شیما چوداری       :: شعر سپید

فاطمه باباخانی    :: داستان

 

 

×××××××××××××××××××××××××

شعری از محمد نوروزی

×××××××××××××××××××××××××

یک جام می زنم سر من می پرد هوا

با جام بعد پیکر من می پرد هوا

بی هوش بر زمین خدا نعش می شوم

از فرط عشق بستر من می پرد هوا

اکسیژن از شمیم شما مست می شود

شش های پر معطر من می پرد هوا

یک نامه می نویسم و صد پاره می شوم

پرهای هر کبوتر من می پرد هوا

بی تو جنون به خون من آغشته می شود

بی تو امید آخر من می پرد هوا

من هیچوقت چشم شما را ندیده ام

حالا که عقل از سر من می پرد هوا

 

 

×××××××××××××××××××××××××××

د و داستان کوتاه کوتاه از محبوب مشکینی

×××××××××××××××××××××××××××

« سال »

خانم به کلفت می گوید: « مادر چند سالته اینقدر لاجون شدی ؟ ». کلفت در حالیکه عرق از پیشانیش پاک می کند، با لبخندی بی رنگ می گوید: « من متولد پنج خرداد 1344 هستم ». خانم با نگاه گشادش او را برانداز می کند و اوهوم کشداری می گوید. کلفت با تردید و خجالت می پرسد: « دخترم جسارتا شما چند سالته؟ ». خانم با تردید و تکبر جواب می دهد: « منهم متولد پنج خرداد 1344 هستم» .

***

« دور نیست »

جسیکا یک زن بود، سیاه هم بود، فاحشه هم بود. او سرپرست پنج خواهر و برادرش بود. حتی در محله ی هادلم هم با تنفر با او برخورد می کردند.

تا اینکه خانه ی موریسون کشیش آتش گرفت. او و همسرش خود را نجات دادند و در بیرون خانه با ترس و داد و فریاد شاهد سوختن آن بودند.

صدای جیغ و ضجه ی پیتر و اما بگوش می رسید، اما هیچ کس جرات رفتن نداشت، حتی موریسون کشیش، پدر بچه ها. او و همسرش تند تند خاج می کشیدند و به خانه فوت می کردند.

تا اینکه جسیکا از راه رسید. به سرعت راه باز کرد و جمعیت را کنار زد و خود را به خانه پرت کرد. او هر دوی بچه ها را نجات داد اما خودش ...

موریسون مرد بود. سفید هم بود. کشیش هم بود اما ...

جسیکا زن بود. سیاه هم بود. فاحشه هم بود اما ...

 

 

××××××××××××××××××××××××××××××

شعری از دیبا ناظمی

××××××××××××××××××××××××××××××

مردم همیشه

دعایشان را به دوش کشیده اند

و در جمعه ها خالی کرده اند

قسمت ما این است انگار

که لای تقویم های عقیم قسمت شویم

و روی نبودنت توقف کنیم

اگر اینبار جمعه نیاید

و ماه به شب چهارده نرسد

تکلیف انتظاری که رویش

 خط نزده ایم چه می شود

نمی دانم تو

در امروزی که جمعه نیست

میان سجاده ای که پهن نیست

چه می کنی ؟!

 

 

××××××××××××××××××××××××××××

داستانی از هادی خشایی

××××××××××××××××××××××××××××

سوم شخص های مفرد

صورتش را از تابلو برگرداند ، توی تختخواب تکانی به خودش داد و جابجا شد. عکس را قاب کرد ه بودند و درست زده بودند جایی که هروقت او چشم باز می کرد می دیدش .نمی خواست سرش را بچرخاند ،مردو زن را ببیند و پسر بچه ی مابینشان را. روی چمن پارک ایستاده بودند. جلوی درختی و سرو گردن مردی هم از پشت درخت دیده می شد ، داشت آن سه را نگاه می‌کرد.

« تا به نزدیکم رسیدی مقابلم روی زمین نشستی ، دستهایم را گرفتی بردی مقابل صورتت . کف دستها و انگشتهایم را بوسه زدی ، دستهایم را گذاشتی روی محاسن خاکستریت . زن تا آن موقع از فروشگاه بیرون نیامده بود ، من هم از جایی که چفته بود بایستم جنب نخورده بودم . پیش از اینکه از فروشگاه بیرون بیاید تو با من خداحافظی کردی و رفتی».

پسر بچه توی اتاق می چرخید ، ایستاد. با لگد اسباب بازی ها را کوبید به دیوار ، ایستاد . به صداهایی که از بیرون می آمد گوش داد.زن داشت می خندید و گاهی بین خنده هایش جیغ می کشید. حرفهای مرد را هم می شنید. رفت طرف در ، از دستگیره آویزان شد و کشید ، در باز نشد.دستگیره را چندبار بالا و پایین داد.دندانهایش را به هم فشرد .دودستی از دستگیره ی در آویزان شد، بالا و پایین داد. از بیرون صدایی نمی آمد. یکهو کسی به در لگد زد.پسر بچه دستگیره را رها کرد، رفت گوشه ی اتاق ایستاد. منتظر بود مرد در را باز کند ، چیزی بگوید و بعد در را ببندد و از پشت در کلید را توی قفل بچرخاند.

« رسیده بودم سر خیابان ، پیچیدم به طرف کتابفروشی. جلوی در لحظاتی ایستادم ، چند نفس عمیق کشیدم ، دگمه های پالتوام را باز کردم و پاهایم را روی پا دری مالاندم، رفتم تو. صاحب مغازه از پشت پیشخوان آمد به طرفم. گفتم : از تری ایگلتون چه کتابی دارین . رفت ته مغاره ، جای همیشگی ، چمباتمه زد جلوی قفسه‌ای. من پشت به قفسه ای قایم شدم. از پشت کرکره و شیشه دیدم تو را. تا آنجا دنبالم آمده بودی. رفتی کنار درختی و با ان تکیه دادی. سرت را به این طرف و آن طرف دراز کردی و تهته خیابان را نگاه کردی ، نگاهت روی شیشه جا خورد. (( تری ایگلتون ، پیش در آمدی بر ...)) ، برگشتم ، دست انداختم ته جیبم و برای دهمین بار پیش در آمدی بر نظریه‌ی ادبی را خریدم ، دیگر فکر نمی کنم تری ایگلتون و هیچ پیش در آمدی توی قفسه های آن کتابفروشی باقی مانده باشد».

زن نشسته بود بالای پله ها ، پله ها می رفت به پشت بام.پسربچه کنار زانوی زن ، روی پله ای ایستاده بود و ماشین اسباب بازی کوچکش را روی پله ی بالاتر بازی می داد.زن بالکه ی روی دامنش ور می رفت تا پاکش کند. صدای زنگ تلفن توی راه پله ها پیچید . زن از کنار بچه بلند شد، (( از اینجا جم نخور، جواب تلفن رو بدم بیام)).زن از پله ها دوید پایین توی خانه .گوشی تلفن را برداشت.

_ بله ؟

_تنهایی ؟

_آره.

_ برو سر بچه رو گرم کن، بندازش تو یه اتاق، راستی کی می آد؟

_فردا،شاید،واثه مأموریت فرستادنش جنوب.

بوق ممتد توی گوشش زنگ زد. گوشی را انداخت روی تلفن. یاد بچه افتاد. از خانه دوید بیرون. بچه توی راه پله نبود. روشنایی آفتاب ریخته بود توی راه پله، نگاه کرد ، در پشت بام باز بود. زن جیغ زد، از پله ها دوید بالا. رسید روی پشت بام . بچه روی پشت بام به این طرف و آن طرف جست می زد. زن آهسته به طرفش رفت تا هل نکند. پسر بچه به طرف زن چرخید. تا زن را دید خواست بدود. زن جیغ زدپسر بچه دیگر روی پشت بام نبود.

«خودت را به من می رسانی ، کاش همیشه همینطور بود، کاش تو همیشه سر بزنگاه می رسیدی.حالا هم که به من می رسی و از پیم می آیی فقط به خاطر این پای چلاق است،آرزو نمی کنم آن موقع با سر می خوردم زمین ، تمام سرم و هزارها چیز توی آن متلاشی می شد ، می مردم وامروز تو پیدایت نمی شد،نمی آمدی،نمی دویدی. حس خوبی است اینکه تو دنبال من هستی ، حس خوبی است که تو می خواهی خودت را به من نزدیک کنی. شوهر زنت هیچوقت حاضر نشد به من نزدیک شود . من تاحالا نتوانسته ام درست توی چشمِِ هایش زل بزنم.شاید خیلی به خودش مغرور است که توانسته تو را از میدان به در بکند. تنها چیزی که هیچوقت نتوانسته انم به أن فکر کنم این بود که تو آدم خیلی خیلی .... . نتوانسته ای زنت را دودستی بچسبی و نگذاری آن مرتیکه جایت را بگیرد.رفتی ، همان شبی که برگشتی رفتی ، یادم هست چند باری هم دادو هوار کردی که (( فکر نکن من نمی دونم این روزهایی رو که تو خونه نیستم اینجا چه خبره ، از سرکوچه تا برسم جلوی در می شنوم که پشت سرم چی میگن ، همه میکن آدم خیلی خیلی بی رگ و بی غیرتیم ، می گن هر روز یکی تو خونشه ، می گن همین روزاست که رسوایی زن رو تو بوغ کنن ، کمیته بیاد هردوشون رو  لخت و عور سوار تویوتا بکنه ببره ، تو و اون مرتیکه ها رو. می گن چرا پاشو قلم نمی کن بشین پیش زنش)). دادو هوار کردی ، رفتی... » .

 معلم دفتر مقابلش را باز کرد، گفت : (( عزیزم اسم بابات چیه ))، پسر جواب داد.معلم لحظاتی سکوت کرد بعد رو به پسر گفت : (( ولی مامات که امروز صبح مدام به بابات می گفت : ... ، ول کن، فردا شناسنامت رو بیار)) . پسر گفت : ((خانوم شناسنامم پیشم )) . ((گمش می کنی ، چرا از خونه اوردی )) ، (( خانوم ما از بابامون فقط همین رو داریم)) . معلم توی چشمهایش زل زد ، (( فهمیدم ، محکم نگهش دار )). پسر گفت : (( حتماً خانوم )).

«تو رفتی وآن خوک کثیف شد بابا و حالا من حس خوبی دارم که توبرگشتی و چند سالی است که برداشتی و من این روزها خوب می فهممت. همیشه توی اتاقم بودی روی دیوار، زن و مرد تو را روی دیوار آویزان کرده اند. اسمت را چند صد بار نوشتم و گذاشتم لای پیش درآمدی بر نظریه ی ادبی کنار اسم تری ایگلتون .شاید بپرسی بااین حرفها چرا از تو فرار می کنم . من از تو شرمم می شود. خجالت می کشم . شاید من مال همین خوک کثیف باشم ، شاید تو هم به این فکر کرده باشی . ولی با این همه من و تو یک نقطه ی مشترک داریم. این خوک کثیف از هر دوی ما متنفر است. من همیشه مزاحم بوده ام. سربزنگاه می رسیدم.شاید تو هم قبل از رفتنت گاهی اوقات به این فکر کرده بودی که برگردم و مچشان را بگیرم . بعد با خودت بی خیال می شدی ((بگذار هر غلطی می خوان بکنن)) . من هم رهایشان کرده ام . من از خنده های مشمئز کننده بیزارم. تو هم می گفتی که از خنده هایش خوشت نمی آید، یک بار سرش داد زدی که چرا مثل ... می خندد» .

عکاس یک قدم جلوتر رفت . از پشت دوربین به زن ،پسر بچه و مرد نگاهی کرد. لنز را چرخاند، دوربین را از مقابل چشمش پایین آورد. سر وگردن مردی رادید که از پشت درخت بیرون آمده بود و درست توی قاب دوربین قرار می گرفت ، بین سر زن و مرد . خواست داد بزند : عزیزم اگه می شه می خوام از این خانواده عکس بندازم . بهتره چهره ی شما توی این عکس ثبت نشه. با خودش فکر کرد : ولی بهتره باشه حداقل قیافه ی مظلومانش یه کم فضای عکس رو تلطیف می کنه، من که هر چی فکر می کنم توی این مرد و زن هیچ چیز خوشگلی نمی بینم ، مرده عینهو خوک، شایدهم بهتر باشه اون چهره ی مظلومانه رو قاطی این عکس نکنم.بلند گفت : (( آقا شما بچه تون رو بگیرید بغلتون، بایستسن نزدیک خانومتون)).شنید که مرد گفت : نمی خواد .برای همین سر مرد پشت درخت همچنان توی قاب دوربین ماند و عکاس هم دگمه را فشار داد : چیک .

 

 

××××××××××××××××××××××××

یک شعر از ستاره ارشادی

×××××××××××××××××××××××××××

کاش شبی باز

از لابه لای سطرهای عقیم

((ما))

زاده شویم....

سطری که چشم های

 قصه های غصه دار را

تر  کند

من، بغضی شوم در گلویت

تا تو

روزی در زنی دیگر

بشکنی

 

 

××××××××××××××××××××××××

داستانی از مجتبی حاجی وندایی

××××××××××××××××××××××××

عروس تنها

با پیراهن و شلوار خاکی جبهه نشسته بود سرسفره عقد ، عروسش را ناراحت کرده بود ، " کت و شلوار که نپوشیدی حداقل یک لباس عادی می پوشیدی " و او گفته بود : خواستم بدانی که با یک رزمنده ازدواج کرده ای.

همان فردای روز عقد ساکش را بسته بود وبرگشته بود جبهه.گفته بود : من به تکلیفم عمل می کنم. دوماه بعد آمده بود خانه. مادر گفته بود : باید  عروسی کنی. می خواهم عروسیت را ببینم وبعد بمیرم.شرط گذاشته بودکه عروسیشان بدون سروصدا باشد ، بعد از عروسی برگردد جبهه ، همسرش  دل تنگی نکند. مادر گفته بود : باید مراسم خوبی بگیریم ، دختر آرزو دارد و او گفته بود : " هر روز بهترین جوان های ما شهید می شوند و شما می گویید ما طبل و دهل بزنیم".عروسش را آورده بود خانه ، با یک ژیان ، سه شب پیشش مانده بود. عروسش لباس های خاکی جبهه را شسته بود ،اطو کرده  بود و بعد گذاشته بود توی ساک ، خوشش نیامده بود ، لباس ها را در آورده بود از ساک ، مچاله کرده بود ، گذاشته بود  توی ساکش . گفته

بود : " میهمانی که نمی روم می روم جبهه ".

از اهواز زنگ زده بود ، عروسش باردار بود. مادر گفته بود باید برگردی خانه ، عروست به مراقبت نیاز دارد. گفته بود : نمی توانم ، باید این جا ، باشم. مادر تهدیدش کرده بود: اگر نیایی شیرم را حلالت نمی کنم.گفته بود می آیم عروسم را با خودم می برم جبهه. مادرگفته بود: نکنددیوانه شده  ای ، می خواهی عروست را به کشتن بدهی. عروسش را برده بود اهواز ، توی یک خانه ی نیمه ویران. موشک خورده بود وسط حیاط شیشه هایش ریخته بود ، به جای شیشه پلاستیک زده بودند سرما نیاید داخل خانه.

عروسش ترشی هوس کرده بود ، ترشی پیدا نکرده بود ، باروت آورده بود خانه ، شوخی کرده بود ، عروسش ناراحت شده بود ، بهانه آورده بود  که میخواهد برگردد خانه ، موافقت کرده بود. عروسش را با یکی از بچه ها فرستاده بود خانه. با مادرش تماس گرفته بود تا سراغ عروسش را بگیرد ، مادرش گفته بود : اگر خیلی نگرانش هستی می توانی برگردی خانه. قول داده بود بیاید.گفته بود : اگر نیامدم شما مراقب هر دوی آن ها باشید. گفته  بود: اگر پسر بوداسمش را بگذارید محمد ، دوست دارم محمد گونه بزرگ شود ،اگر هم دختر بود اسمش را فاطمه بگذارید و فاطمه گونه بزرگش کنید. شاید خودش فهمیده بود که که این حرف ها را زده بود.

سه روزگذشته بودوهنوز نیامده بوددیدن عروسش. تلفن زنگ زده بود ،مادر نگران رفته بود سراغ گوشی.خواب دیده بود پسرش آمده عروسش را ببیند ،گل آورده بود برای عروسش. گل زده بودند روی تابوت و اسمش را بزرگ نوشته بودند وسط آن. عروسش آمده بود و خودش را انداخته بود روی تابوت ، از هوش رفته بود ، عروسش را مادر رسانده بود بیمارستان ، محمد او را زاییده بود.

حالا محمدش هفده ساله بود و پدرش را تنها از روی شناسنامه اش می شناخت. مادر هنوز منتظر آمدنش بود و عروسش همسر مردی شده بودکه فکر می کرد دینش را به شهدا ادا می کند.

 

 

××××××××××××××××××××××××

شعری از ویدا حیدر پور

××××××××××××××××××××××××

ماه می شوم

می افتم توی حوض آب

و غذای ماهی هایی می شوم که

تکه

تکه

ام

می کنند

وصبح می بینی مرده ام

اما هیچ کس

آسمان را تعطیل نکرده است

 

 

××××××××××××××××××××××××

یک داستان کوتاه کوتاه از مهدی زینالی

××××××××××××××××××××××××

مو

کوبید روی میز و گفت : ساکت.

- آخه چرا؟

- صدامون رو میشنون.

-  خب که چی؟

-  نباید کسی بفهمه ما با همیم.

-  تو و اون با هم بودید ، درسته؟

-  هنوز که اثبات نشده آقای قاضی.

-  چرا اثبات شده. هنوز هم روی لباسهات موندن ببین.

-  ببین اینا رو ببین. تقصیر تو شد.

-  چرا من؟

-  من که بهت گفته بودم مواظب باش.

-  خب من چیکار کنم خودت خواستی.

-  نه من نمی خواستم ، نمی خواستم این طوری بشه.

-  نمی خواستی این طوری بشه یا نمی خواستی کسی بفهمه که این طوری شده؟

-  نمی دونم.

-  ولی حالا همه فهمیدن و تو باید مجازات بشی.

هر روز چند تایشان را روی لباس هایم پیدا می کردم این چند روز آخر زیاد شده بودند. نمی دانم از کجا آمده بودند ، ولی برایم آشنا بودند و من دوستشان داشتم.

-  راست میگی؟ واقعا من رو دوست داری؟

گفتم بله و دستم را روی م هایش کشیدم ، و دستم در میان مو هاش گم شد.

داشت موها را از روی لباس هایش بر می داشت.

 

 

××××××××××××××××××××××××××××

شعری از شیما چوداری

××××××××××××××××××××××××××××

اینبار هم با گفتن" دیگری" از تو فرار می کنم

" من"  در من بالا و پایین می رود

و "هیچ کداممان" را مدام مرور می کند

سر به سر هر چه" شخص های جمعی" می گذارد که فعل می شوند

بین من و تو

و دیگری که نیست همیشه مفرد می ماند

و همیشه غایب 

من همچنان دنبال توی غیر رسمی می  گردد

که بدون هیچ رودرواسی جای" شما" باشد!

 

 

×××××××××××××××××××××××××××

داستانی از فاطمه باباخانی

×××××××××××××××××××××××××××

بهار پراگ

: " الو "

: " الو "

: " من ... ام ... آآآآآآ..."

: " ااا ... للل... ووو ..."

: " اااوول ... بههار ... "

: "پپپ ... پراااا...گ ! "

: " الو چی؟ "

: " ببخشید شما ؟ "

: " پراگ ... من هنوز هم دوستتتتتتتت ...!!!!!! "

و گوشی سوت کشید و کسی دیگر آن طرف خط نبود . گوشی را گذاشت . زن بود ، یک زن که اسمش را هم گفته بود ، ‌اسمش " آآآآآآ " ، نمی دانم چه بود ،‌اسمش " آ " بود و این که چیز مهمی نبود . معلوم بود که از راه دوری زنگ زده ، چون گوشی هی خش خش بود که می کرد ،‌و صداهایی هم شنیده می شد ، صدای بوق ممتد یک اتومبیل ،‌ حتی صدای بلند خنده ی زنی که شاید از گوشی تلفن آن سوی خط فاصله ی زیادی نداشت . احتمالا پنجره ی جایی که او از آن جا زنگ می زده باز بوده و می شد صداهایی که آن دور و بر شنیده می شد به این سوی خط هم برسد . و این هم مهم نبود اما اواسمش را گفته بود و یادش نمانده بود که اسم زن آن سوی خط چه بوده ،‌یادش که نه ، تقصیر او که نبود ، گوشی خش خش می کرد و او این را خیلی وقت بود که می دانست و می توانست پیش تر از این هم گوشی را بدهد که تعمیر کنند و یا یک نو اش را بگیرد و هیچکدام از این کارها را نکرده بود و حالا یکی زنگ زده بود و اسمش را هم گفته بود و او نشنیده بود و آن ، آن یکی هم چیزهایی در مورد بهار و پراگ و این که هنوز دوست اش دارد یا نه گفته بود و او حتی نمی دانست که آن زن اصلا کیست و چرا آن وقت شب زنگ زده که چه بشود و چرا این ها را به او گفته که خوابش گرفت .اولش پلک هایش سنگین شد ، غلتید توی رختخواب اش وقتی دید که نمی تواند بخوابد ،رختخواب اش را برداشت و جایش را عوض کرد . دیگر حتی حوصله این که این بار یکی دیگر زنگ بزند و او مجبور شود آن وقت شب دوباره به قول و قرارهای زنی لابد این بار در برلین و ورشو و بوداپست و یک جایی شبیه این ها گوش بدهد که چه ؟ و خواست که تخت بگیرد و بخوابد که لحاف را کشید روی سرش . اما تا چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید که شاید دوباره خوابش ببرد ، صدای زن توی گوشش پیچید که اسمش را هی تکرار می کرد که می گفت که هنوز دوست اش دارد که بهار که پراگ که همین لعنتی ها نگذاشتند بخوابد . دوباره چشم هایش را بست و تصمیم گرفت که این بار حتی به صدایی که می شنید و فکر هایی که دنبال اش از راه می رسیدند نه گوش دهد نه فکر کند . که تصویر زنی را دید که کنار یکی از میدان های اصلی پراگ هی به ساعت مچی اش نگاه می کند و آن قدر آن جا می ماند که پوکی استخوان بگیرد و بمیرد . که یادش افتاد معمولا بهار فصل باران زایی ست ، و ترسید که نکند امسال باران در پراگ بیشتر از هر سال ببارد و شاید اصلا تمام شب باران ببارد و یا روزها نه هفته ها طول بکشد و در این صورت زن حتما سل می گرفت و کنار جدول های همان میدان اصلی می افتاد و می مرد که به فکر افتاد که مگر کسی که زیر باران بماند حتی برای چند هفته سل می گیرد یا نه ؟ و کم کم به این شک کرد که شاید سل نگیرد و مثلا آنفولانزا بگیرد ، که بگیرد او که نخواسته بود زن برود و توی یکی از میدان های اصلی پراگ آن هم فصل بهار منتظر او باشد اصلا که چه بشود ؟ اصلا شماره ی او را از کجا آورده بود ؟ یا نه اگر راست اش را می گفته حتما دوباره زنگ خواهد زد . زنگ بزند که چه ؟ و آخرش به این نتیجه رسید که همه اش تقصیر خودش است که گوشی اش را نداده که برایش تعمیر کنند . اصلا زن نه مثلا اگر مادرش از شهرستان زنگ می زد و حالش بد بود و از او می خواست که برود و ببیندش و ... که نگران شد به دلش افتاد که نکند برای مادرش اتفاقی افتاده باشد و مادرش آخر عمری آن هم دست تنها که کاری نمی توانست بکند . بلند شد و از رختخواب بیرون آمد . به ساعت دیواری نگاه کرد . ممکن بود که اگر همین الان زنگ بزند مادرش نگران اش شود و کلی سین جیم اش بکند که حتما یک اتفاقی برای تفلک پسرش افتاده که این وقت شب زنگ زده به مادرش و بعدش نتواند جلوی مادرش را بگیرد و مادره صبح زود با اولین اتوبوس از راه برسد که توی این همه گیر و دار و درگیری که چه بشود و از خیر زنگ زدن به مادرش گذشت . اما نتوانست به رختخواب برگردد . چراغ آشپزخانه را روشن کرد کتری را گذاشت روی اجاق که آب جوش بیاید تا شاید چند استکان چای حال اش رابهتر کند . پنجره را باز کرد همین طور که به شعله ی ضعیف اجاق گاز نگاه می کرد به زن فکر می کرد که از بین این همه خانه و این همه شماره تلفن خانه و شماره تلفن او انتخاب شده است . چرا آن وقت شب که او نمی توانست حتی فکرش را هم از سرش بیرون کند ، که حتی نمی توانست سرش را به چیزی گرم کند که تلفن دوباره زنگ خورد ، تا پنجره را ببندد و خودش را به گوشی تلفن برساند و گوشی را بردارد ، صدای زنگ خوردن قطع شد . گوشی را که برداشت سوت ممتدی را می شنید که انگار تمامی نداشت . : " لعنتی ،‌لعنتی ، للل ... ععع ... ننننن ... تتتی یییییییییییییییییییییییییییییییی "ناگهان شنید که کسی که انگار کسی از آن سوی خط چیزهایی می گوید در مورد پراگ ... بهار ... . دوستت ... و از این حرف ها . چند بار الو ، الو کرد و زن آن سوی خط گفت که اسمش ... دوباره خش خش می کرد ... گوشی لعنتی ... دوباره خش ... خش ...خ... ش......................................!اسمش . داشت اسمش را هم می گفت . گوشی تلفن را جابجا کرد ،  سیم اش را چرخاند و اما درست که نمی شد و زن گفت که اسمش " آآآآآ " . " آ " چی ؟ اگر از پراگ زنگ زده باشد حتما اهل آنجاست و به خودش فشار آورد که یکی که اهل چک و پراگ واین هاست می تواند چه اسمی داشته باشد توی یکی از کتاب های یک نویسنده ی اهل چک که خوانده بودش اسم شخصیت اول زن داستان " ترزا " بود . پس ترزا یک اسم می شد گفت پراگی بود . اما اول اسم او که " ت " نبود " آ " بود و پیدا کردن اسمی که هم پراگی باشد و هم اول اش " آ " باشد برای او که نه اهل پراگ بود و نه از آن چیز خیلی زیادی می دانست سخت بود . دوباره نگران شد و دل اش شور افتاد که چند هفته بیشتر به شروع بهار نمانده و آن زن حتما می رود مثلا وسط میدان " ونسس لاوس " در پراگ منتظر او می شود و اگر هوا ابری و بارانی باشد احتمال اینکه سل یا آنفولانزا بگیرد هم است و یا اینکه نه حتی اگر امسال بهار پراگ بهار گرم و آفتابی هم باشد ممکن است که زن گرمازده بشود البته با این فرض که مدت خیلی زیادی زیر آفتاب گرم بماند که احتما لا می ماند . چون آن وقت شب زنگ زده بود و او را از خواب بیدار نکرده بود که برای شوخی او را بهار امسال به پراگ بکشاند که چه بشود ؟ یا بگوید که هنوز دوست اش ... خب حتما دوست اش داشته که گفته . و اگر شوخی کرده بود چه ؟ اگر همه ی این ها شوخی مسخره ی ...به ساعت که نگاه کرد نزدیک های صبح بود و او هنوز به هیچ جا نرسیده بود که ممکن است این کار شوخی کدامیک از دوست های به قول خودش " عوضی اش " باشد . که تصمیم گرفت از همه ی این ها صرفنظر کند و دیگر به هیچ کدامشان فکر نکند و بلند شود و اول وقت برود و درخواست یک خط تلفنی که از اداره مخابرات کرده بود را پس بگیرد و عوض اش یک سفر برود پراگ ، ورشو ، بوداپست یا نورمبرگ و به این فکر کرد که به برلین علاقه ی خاصی دارد و باید یادش بماند که حتما اگر بشود بتواند آن ورها هم برود .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo