معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1388,04,10 ساعت 19:19

در تدارک یک کتابچه‌ی ادبی

فرصتی برایم دست داده تا در این روزهایی که ادبیات هم به مانند باقی امور به خواب رفته است، چیزکی برای روزهای داغ تابستان فراهم بکنم. در روزهای ابتدایی سال 87 مجموعه داستان "دستهای کاغذی" در قالب کتابی که گردآورنده‌اش بنده و حامی‌اش حوزه‌ی هنری استان آذربایجان غربی بود به چاپ رسید. کتاب شامل 16 قصه‌ کوتاه از 15 نویسنده بود و نشان دهنده‌ی فعالیت دوستان در انجمن قصه نویسی حوزه هنری. در نیمه‌ی دوم سال 87 هم باز مجموعه داستانی را برای چاپ آماده نمودم که بعد از تحویل آن به حوزه‌ی هنری بنابه دلایلی از چاپ کتاب منصرف شدند که عمده دلیل آن را هم ضعف آثار عنوان کردند، هر چند من قانع نشدم. چون اکثر کارهای مجموعه‌ی دوم چند قدم از کارهای مجموعه‌ی اول پیش بود. القصه، حاصل ساعت‌ها تلاش که صرف گردآوردن، خوانش، انتخاب و ویرایش آثار شده بود همانطور بی‌نتیجه ماند. مشغله‌ی چند ماه گذشته موجب شد تا دیگر نتوانم پی‌گیر استفاده از این کارها باشم.

حال که فرصتی دست داده، در نظر دارم گزیده‌ای از آن داستان‌ها را به همراه دو مصاحبه‌ای که پیشتر با اهل ادبیات ارومیه انجام داده‌ام، همچنین گزیده‌ای از اشعار شاعران ارومیه به همراه مقاله و نقد در قالب کتابچه‌ای آماده بکنم. البته این کار را هم در حالتی بین امیدواری و ناامیدی انجام می‌دهم، چون احتمال اینکه لوازم کار در اختیارم قرار بگیرد کمی پایین هست، با این همه تلاشم را انجام می‌دهم تا به مانند سال‌های پیش که یا به صورت منفرد و یا به صورت گروهی کارهایی از این دست انجام داده بودیم، امسال هم در روزهای پیش رو مجموعه‌ای از ادبیات ارومیه را به دست دهیم، حتی اگر شده در تیراژ خیلی کم و محدود.

شاید از این گردهم آمدن در قالب کتاب، راهی باشد برای یک دیدار واقعی، و دوستانی که مدتی است از هیچکدامشان خبری ندارم، یک خودی نشان بدهند و از گوشه‌ی عزلت و انزوا به در بیایند و خبری حاصل شود.

این یادداشت را هم از آن جهت می‌نویسم تا دوستانی که در عالم وبلاگ و اینترنت حضور دارند، اگر برای‌شان مقدور بود و تمایل داشتند دست من را در انجام این کار بگیرند و هر کمکی که از دست‌شان بر می آید، با بزرگ‌منشی که من درشان سراغ دارغم، از من دریغ نکنند که در انجام چنین کارهایی هر چقدر گستره‌ی حضور اهل ادبیات بیشتر باشد، امیدِ به سرانجام رساندن کار بسیار بیشتر هست، چون حضور هر نامی در مجموعه نوعی اعتبار ایجاد می کند و این اسامی و آثار هر چقدر که متنوع‌تر و بیشتر باشد به همان میزان بیشتر در کانون توجه کسانی قرار خواهد گرفته که در توانشان هست در چاپ کار مساعدت بکنند.

دوستانی که به این وبلاگ دسترسی دارند می‌توانند آثار خودشان و یا دوستان دیگر را برایم بفرستند و اگر از این طریق نتوانستند می‌توانند اعلام کنند تا به صورت حضوری خدمتشان برسم!!!

1388,04,07 ساعت 22:13

درسهای قصه‌نویسی / (به نقل از کتاب: درسهایی درباره‌ی داستان‌نویسی، نوشته ی لئونارد بیشاپ) درون‌نگری ضروری درون نگری کاشتن عمدی افکاری در ذهن شخصیت برای افشای واکنش ذهنی او در برابر حادثه است. اگر افکاری شخصیت رد افشا نکنیم خواننده راهی برای درک روشن تاثیر حوادث بر زندگی شخصیت ندارد. البته واکنش عملی شخصیت دربرابر حادثه چیزهایی را به ما می گوید اما افکار او در موقع رخ دادن یک حادثه، نکات بیشتری را افشا می‌کند. ...

[متن کامل]
1388,04,07 ساعت 22:06

شعری از                        سمیه تیموری

******

سکه‌ی زر اندود کهکشان

آنی نیست که در قلک سفالی قلبم افتاده بود

آهسته آهسته از پرندگان سیاهم دور شد....

[متن کامل]
1388,04,07 ساعت 22:05

طرح‌هایی از سیدمعصوم رضویان
1::
کاش امشب ستاره‌ها می‌مردند
مرگ ستاره‌ها
تولد روشنایی‌ست 

.....

[متن کامل]
1388,04,07 ساعت 22:04

ناجی در موج دریا ناصر ساجدی 

دریا در مقابل چشمان مرد تا بیکران کشیده شده بود ، او به این صحنه اعتنایی نمی کرد. دستانش آن قدر قدرت داشت که بتواند به تنهایی تور ماهی گیری را از آب بیرون بکشد. امروز صید خیلی خوبی بود و مرد از این موضوع خوشحال بود. با این که متولد تیر ماه نبود ولی هر روز غروب هنگام  برگشت به ساحل دقایقی از وقتش را صرف تماشای ماه می کرد. امروز هنگامی که کارش تمام شد، آرام روی کف قایق نشست تا ماه را تماشا کند ولی وقتی نشست متوجه شد که آب زیادی وارد قایق شده است ، قایق سوراخ شده بود.  مرد درنگ را جایز ندانست و سریع خواست که سطل را برای خالی کردن آب داخل قایق بردارد اما پایش به تور ماهیگیری گیر کرد و سرش محکم به ته قایق برخورد کرد...

[متن کامل]
1388,04,07 ساعت 22:03

آب و عطش

بهناز بهمن

 آفتاب به شدت می تابید و صدای جاری شدن رود بر تشنگی می افزود. نگاهی به قمقمه انداخت، خواست چند جرعه از آب بخورد که با صدای ناله‌ی محمد به خودش آمد. به طرف او برگشت و به صورت آفتاب سوخته و لبهای پاره پاره اش نگاه کرد. آهسته به طرفش رفت، چفیه را با کمی آب قمقمه خیس کرد و روی لبهای خشکیده محمد گذاشت.

[متن کامل]
1388,04,07 ساعت 22:02

دست های رسیده و چشم های کال

هادی خشایی

 

از خانه بیرون آمد ودرحیاط را نیمه باز  گذاشت . دستی به محاسن خاکستریش  کشید و عرق را از روی صورتش پاک کرد .صدای بال زدن شنید ، نگاه کرد، روی دیوار خانه اش چند کبوتر سفید نشسته بود . صدای دخترش را می شنید که توی حیاط بالا و پایین می پرید. دخترش گیلاس هایی را روی گوشهای او آویزان کرده بود، آنها را برداشت . دوتا را خورد و دوتای دیگر را توی جیبش کنار سکه ها انداخت.از جلوی در دور نشده بود که همسرش او را صدا کرد.مرضیه  سر را از در بیرون آورد و گفت : "یه شیشه خیار شور هم بگیر". مرد گفت :"باشه".

[متن کامل]
1388,04,07 ساعت 21:52

این روزها که فرصتی دست داده برای استراحت و انجام دادن کارهای باب میلم، شاید تلاش کنم که اینجا را دوباره سرپا کنم و از نو راهش بیاندازم، حتی اگر شده به اندازه‌ی چند پست مختصر. در شرایط فعلی اینترنت در ایران بلاگ اسکای جزو معدود جاهایی است که بدون مشکل می‌شود با آن کار کرد. هرچند ترافیک بازدیدش کم هست، با این همه مشکل کاربری ندارد.  

این وبلاگ برای من خاطره‌های بسیاری دارد، چندماه مجدانه تلاش کردم تا ادبیات جوانان ارومیه را معرفی بکنم، تا حدودی هم موفق بودم و علی‌رغم همه‌ی بی‌مهری‌هایی که وجود داشت، پیگیرانه کار به روزرسانی وبلاگ را انجام می‌دادم و شبها و روزها برایش طرح و برنامه‌ی نو در نظر داشتم، ولی افسوس که بعدها بنابه دلایلی از اینجا دل کندم. 

خیلی وقت است که از جمع‌های ادبی دور افتاده‌ام و دستم از بابت مطلب تا حدودی خالی است و مطالبی هم که داشته‌ام در جاهای دیگر پست کرده‌ام و فعلا قصد ندارم آن‌ها را دوباره منتشر بکنم. 

مشغله‌ها که بیشتر می‌شود دیگر فرصتی برای کارهایی اینگونه باقی نمی‌ماند. با این همه شاید اینجا را از نو سرپا کنم و ... آیا خواهد شد؟

1387,07,27 ساعت 15:36

 بعد از ماه‌ها مسدود شدن اورمیا، دو سه روز پیش تصمیم گرفتم حرکتی برای باز شدن مجددش انجام بدهم. حقیقتش باورم نمی‌شد به این زودی نتیجه بگیرم و مدیران باصفای بلاگ اسکای عزیز جواب درخواستم را بدهند. از مدیران بلاگ‌اسکای تشکر می کنم و ممنونم از بذل توجه‌شان که این‌گونه در اسرع وقت مشکلات کاربران را رفع می کنند. گویا مشکل از کدهای قالب وبلاگ‌ها بوده. آن زمان من خیلی توی قالب دست می‌بردم. چاره‌ای هم نداشتم چون سیستم محدودیتهایی داشت و باید برای باز کردن منوهای تازه مدام قالب را انگولک می کردم. 
در هر صورت، اورمیا باز دیده می‌شود و من از این بابت خیلی خوشحالم. از جهتی هم باید خوشحال باشم، چون اورمیا در این آدرس در بسیاری جاها لینک شده است و الان قابل دسترسی است. به امید روزهای بهتر سعی خواهم کرد اینجا را سرپا نگه دارم.
فعلا

1386,02,30 ساعت 08:19
 

نجات

میلاد فصیح نیا

صدای خس خس نفس هایش نمی گذاشت خواب به چشم هایم بیاید . آن قدر عمیق نفس می کشید که انگار داشت زیر آن ماسک اکسیژنی که روی دهان و دماغش بود جان می داد . توی تاریک و روشن اتاق نمی توانستم چهره اش را ببینم . صدای اش کردم . اما انگار نمی شنید .

 سعی کردم به اتفاقی که امروز ظهر توی عملیات برایم افتاده بود فکر کنم . تا شاید کمتر صدای خس خس نفسهای مرد را بشنوم . صدای خمپاره ها ی پیاپی دشمن که میان بچه ها به زمین می نشست امان از بچه های گردان بریده بود .

 آر پی جی را توی دستم محکم نگه داشته بودم . و میان خاک و دودی که توی فضا پخش بود و باعث می شد قطره های اشک توی چشم هایم جمع بشود ، دنبال تانکی بودم که مدام روی سر ما آتش می ریخت . بالاخره پیدایش کرده و به طرف اش  نشانه رفتم.

 این بار باید می زدم اش ناگهان با صدای زوزه ی خمپاره ای یک نفر روی من پرید و من صدای برخورد خمپاره را به زمین شنیدم و ... . دیگر صدایش نمی آمد انگار به هر حال خوابیده بود . پلک هایم را باز کردم هوا نیمه روشن بود . صدای آه و ناله توی راهروی بیمارستان پر بود .

 در با صدای جر و جری باز شد و امیر ، کمک من  ، با آن قد و قواره ی بلندش آمد تو ، به من که رسید تبسمی کرد . خم شد ، پیشانی ام رابوسید و سلام کرد . دست اش را توی دستم گرفتم و جواب سلامش را دادم و گفتم : امیر ، از عملیات چه خبر ؟ژست خاصی به چهره اش داد و انگشت هایش را به علامت پیروزی بالا برد و گفت : بد جوری نامردها حمله می کردند اما ...

ـ خوشحالم کردی اما بعد از خدا ، من جونمو مدیون توام ..

ابروهایش را در هم کشید و با تعجب گفت : کار من نبود ...

در با همان صدای چند دقیقه ی پیش باز شد و دکتر با دو تا پرستار وارد اتاق شدند . و به سمت همان مرد رفتند . دست اش را توی دست اش گرفت و داد زد : نبضش نمی زنه . زود باشین دستگاه شوک رو بیارین.

امیر به من نگاه کرد و گفت : این همون مرد بود که پرید روی تو . ولی ترکش های خمپاره از پشت ریه هاشو سوراخ سوراخ کرد . ..

صدای دکتر پیچیده بود توی اتاق ...

 تموم کرد ...